حديث پيمانه
مرابه دور لب دوست هست پیمانی××× که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
دیگر باید رفت ... گام هایت را بردار . بال هایت را بگشا . پرواز کن . به جایی دیگر باید رسید... تو یه عملیات قرار شد یه تهرانی .. یه رشتی .. یه ترک.. یه کرد .. یه لر .. یه جنوبی .. برن خاک ایران رو پس بگیرن ... پس گرفتن.... ولی....... یه نسل بعد...فقط یه نسل بعد.... همه یادشون رفت چطورے اما بهتون میگم چطوری ... میدونی کیا بودن؟ شب حمله بود...
براي عبور از ميدان مين پسرک داوطلب شد،
رفت و ايستاد، برگشت عقب،
15سال بيشترنداشت، همه گفتيم ترسيده،
پوتين هاشو درآورد،
گفت تازه از انبار گرفتم،
آخه بيت الماله، بدين يكي ديگه... رفت و شهيد شد...
راستي با 3000ميليارد چند جفت ميشه پوتين گرفت!!!؟
گفت : اعتقادی به فال حافظ ندارم . گفتم : به این نیت که اعتقادی به فال حافظ نداری ، صفحه باز می کنم . پذیرفت . دیوان حافظ را گشودم . آمد : 1 – خودش رو نمی شناختم ، اما عکسش رو همیشه رو دیوار خونه مون میدیدم . مردی با چهره ای گندمگون ، خسته از درد و رنج روزگار ، با ته ریشی روی صورت و کلاهی قدیمی بر سر . با شیوه خاصی ایستاده بود ، دستش روی سینه به نشانه احترام و پشت سرش عکسی از حرم امام رضا (ع) . پدر بزرگ خدابیامرزم میگفت : « عکس پدرمه . وقتی مرد ، هنوز دنیا نیومده بودی . تو یکی از سفرهای مشهد این عکس و گرفته بود » . 2 – تابستان 1384 ، مشهد مقدس ، صحن جامع آستان قدس رضوی - مقدم دانشمند و اندیشمند فرزانه ، حجت الاسلام والمسلمین " س . م . خ " را گرامی میداریم . (آستان قدس رضوی) - پارچه نوشته ای با این مضمون توجهمون رو به خودش جلب کرد . این " س . م. خ " رو خوب می شناختم . ولی این دانشمند و اندیشمند و فرزانه اش رو دیگر نمی دانم از کجا پیدا شد ؟!!! . چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم از جلوی جمعیت صدای کف و سوت میاد . عقبی ها هم برای اینکه از قافله عقب نمانند و " س . م . خ " را ببینند ، روی پاهایشان ایستادند . بغل دستیم گفت : « بلند شو ببین » . گفتم : « این " س . م . خ " هم دیدن داره ؟ مهمتر، ارزش ایستادن داره ؟ » . جناب " س . م . خ " که مشغول سخنرانی شد ، معدود حضاری که برایش ایستادند و کف و سوت نثارش کردند ، نشستند ، تا ما هم از زیات جمالش بی نصیب نمانیم !!! 3 – صحبت هاش رو با قدر دانی و عرض ارادت از " آیت ا... ت " که از تهران همراهش اومده بود ، شروع کرد . و گفت : « حقیقتا " حضرت آیت ا... ت " بوی امام راحل را می دهند » . ظاهرا جناب " س .م . خ " ! نمیدانست که :کسی بوی امام را می دهد که رفتار و منش ایشان را دنبال کند و آرمان های ایشان را سرلوحه قرار دهد و ... نه آنکه چند سالی همراه ظاهری امام باشد . که اگر اینطور بود مردم خودشان بوی ایشان را تشخیص می دادند . لازم به گفتنش نبود . همچنانکه بوی شهید رجایی را از خادم مملکت شان استشمام می کنند و شعار " بوی رجایی آمد " را سر می دهند . که " مشک آن است که خود ببوید ، نه آنکه عطار بگوید " . 4 – در ادامه افاضاتشون ! همون کلید واژه تکراری 8 سالش رو مطرح کرد که واقعا شرم از بازگویی اون دارم . چون جسارت را تا جایی رسوند ، که این موضوع رو به امامت و خانه نشینی ظاهری 25 ساله امام علی (ع) ارتباط داد . این دانشمند و اندیشمند فرزانه ما ! یا موضوع امامت و ولایت را نفهمیده و یا خودش را به نفهمی زده است . با مطرح کردن این سخنان ، عده ای سودجو وفرصت طلب شروع به نثار کف و سوت خدمت سخنران دانشمند فرزانه کردند ، که حقیقتا آنجا حرمت امام رضا (ع) شکسته شد . عده ای احساس مسئولیت کردند و تذکراتی به این افراد دادند ولی بازهم تحت تاثیر سخنان این دانشمند ، حرمت امام را نگه نداشتند . حداقل انتظار از اندیشمند فرزانه ( که لقب حجت الاسلام والمسلمین و "س" را در اول اسم خود به همراه داره ، که ایکاش نداشت ) این بود که با تذکرش جلوی این هتک حرمت رو بگیره . به قول پیرمرد کنار دستمون :« شاه ، با اون شاهی خودش ، وقتی به حرم می اومد ، احترام حرم و امام رو حفظ می کرد » . 5 – الان که این مطلب و مینویسم ، به این فکر میکنم که : چرا یکی در این زمان حرف های نا صوابش ، رسانه ها رو به هیاهو میکشونه و چهره محبوب صرفا جهت اطلاع! میشه و دیگری در چند سال پیش خیلی راحت از این حرفا میزد .؟ ( خواننده محترم مستحضر هست که این حرفا و جملات ، در طی این چند سال بر زبان مبارک ! این اندیشمند فرزانه و اطرافیانش مدام جاری بود و این مورد تنها مشتی از خروار بود که خودم مستقیما مشاهده کردم ) . خیلی وقتها نمیشه به همین راحتی از جلوی اتفاقای دوروبرت بگذری . گاهی طبیعت هم می خواد به انسان ، این اشرف مخلوقات ، درس زندگی بده ! موقع برداشتن تکه های برکت خدا ، از روی زمین خدا ، جست و خیز دو مورچه برای برداشت رزق و روزی توجهم رو جلب کرد . دو مورچه یکی سرد و گرم چشیده و پخته و زرنگ و آن دیگری برخلاف او ... آن یکی تکه ای همساز با زور و توان خود برداشت . سبکبار ، آهسته ولی پیوسته راه پیمود و پیش به سوی مقصد و مقصود خویش می رفت . آن دیگری تکه ای فراتر از زور و توان خود برداشت و افتان و خیزان و با تنی خسته ( به قول مولانا ... کژ می شد و مژ می شد! ) و ... آن یکی همساز با وسع خویش ، با قناعت و به دور از طمع دست به سفره واسعه ی الهیه برد و با لذت و شوق شکر گویان به مقصد و مقصود خود نائل شد . آن دیگری راضی و قانع نبود و ... گاهی یک اشاره کافیست ... !!! " علم و عمل به منزلت دو بال نفس ناطقه اند ، که به اندازه نیروی این دو بال در عوالم بی پایان پرواز می کند ، پروازی که در نشات شهادت داخل در عوالم غیب می شود ، و در عالم غیب ظاهر در نشات شهادت می گردد . گفتم : چشاتو ببند ، یه نقاشی میکشم . بگو چی کشیدم . گفت : اینجوری که نمیشه . تا با چشمام نبینم ، نمیتونم . گفتم : بدون اینکه از انگشت شستت کمک بگیری دکمه های پیراهنت رو باز کن . به سختی دکمه ها رو باز کرد و گفت : خیلی مشکل بود . گفتم : حالا به همون شکل که باز کردی ، ببندشون . هر چی تلاش کرد نتونست ، آخرش کلافه شد و گفت : نمیشه ، نمیتونم . گفتم : گوشات و بگیر . حرف میزنم ، بگو چی میگم ؟ گفت : اَ اَ اَ ه ... ، عجب کارایی ازم می خوای . بدون گوشم که نمیتونم ، بفهمم چی میگی . گفتم : یه سوال میپرسم . سریع جواب بده . جایزه داره . گفت : باشه . بپرس . تا سوال و پرسیدم ، سریع جواب داد . گفتم : آفرین ، درسته . دستم و کردم تو کیفم و چند تا شکلات به عنوان جایزه دادم دستش . گفت : خیلی ممنون . دستت درد نکنه . تا این و گفت ، با دستام زدم تو سرش ! گفتم : چند تا شکلات هم تشکر داره ؟ گفت : آره ! آخه ... گفتم : وقتی چند تا شکلات – که ارزشش صد تومن هم نیست – به تشکر نیاز داره ، چشمی که باهاش میبینی ، دستی که خدا بهت داده و اینهمه کارهای مهم انجام میدی ، گوشی که باهاش میشنوی و هزاران نعمت دیگه ، نیاز به تشکر نداره ؟؟؟ سرش و پایین انداخت و به فکر فرو رفت . از اون لحظه تصمیم گرفت ، خدای مهربون و به خاطر اون همه لطف و محبت و نعمت هاش شکر کنه و از نعمت هاش به درستی استفاده کنه ... 
...................................................................
گفتم خیالتان تخت، برنامه ای دقیق است
گفتا به روز روشن، امر ولی رها کرد
گفتم بصیرتی نیست! تحیل تان رقیق است
گفتا ندای کیهان، تکفیر و لعن او بود
گفتم چه بهتر از این؟ فرجام شان حریق است
گفتا علیه یارت، صف بسته اند حریفان
گفتم که باک مان نیست، ایمان مان عمیق است
گفتا نهایتش چیست؟ این راه پر مغیلان
گفتم شوم فدایش، یاری که بی رفیق است
گفتا كه عاقبت را بر او چگونه بینی
گفتم كه در نگاهم از ابتدا شهید است
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند
گفتم گره نگشودهام زان طره تا من بودهام
گفتا منش فرمودهام تا با تو طراری کند
پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیدهاست بو
از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
چون من گدای بینشان مشکل بود یاری چنان
سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند
زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند
شد لشکر غم بی عدد از بخت میخواهم مدد
تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند
با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند
ادامه مطلب
| Design By : Pichak |

